تبليغاتX
کاویان
گاهی ادبی

چیزی از مرد سنگی کم نمی شود

 اگر تمام عصر های چند شنبه را بشمارد

به امید ستاره ای که

از سمت چشم های تو طلوع می کند.

 

مرد سنگی

رو به خیابان دست های تو ایستاده

ضربان ثانیه ها

خون در رگ های اشتیاقش می دواند.

 

در هرج و مرج

نگاه های اخم آجین و لب های  بی اعتنا

لبخندی به بشارت از کدامین سو

به رقص در می آورد

این سال ها سنگ،

سال ها مجسمه را!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:22  توسط مجید  | 

فرقی نمی کند که تو در بند کیستی

ممنونم از زمانه که دیگر تو نیستی

خوش آن دمی که خانه ی چشمم خراب اشک

افسوس لحظه ای که تو با من گریستی

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 22:55  توسط مجید  | 

مخاطب روز های دلشکسته

مرد سنگی

 شاعر نمی شود

بیهوده در این حجم سرد

دل نبند

که سال هاست سنگلول هایش 

به هیبت هیچ شعری نلرزیده است

دهان این مجسمه را

کسی به بوسه ای نگشوده است

شاعر سنگی

 عاشق نمی شود

پیامبر مغبون عصر چند شنبه

معجزه نکن

که در خرابه های  مرتفع این شهر

تندیس شاعر

درسمایه ی کودکانی است

که باید عبوس بزرگ شوند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 14:38  توسط مجید  | 

 

اسم این شعر را هم که نگذارم

"تو

کهکشانی ترین خیال روی زمینی"

جاذبه ات رها نمی کند

این مجال معلق را.

من در مدار تو می چرخم

و این ربطی به

تفسیر های هوسناک مخاطب

از رابطه ی تنگاتنگ واژه ها ندارد.

در سالروز اولین دلهره ی شبانه

به مقارنه ات آمده ام

دو خورشید در منظومه ی چشمانت

  به کسوف نشسته اند

و بوسه ای خوابزده

بر مدار منتظر لبانت می چرخد

گرمای عطارد از گونه هایت منتشر می شود

و در آسمان گیسوانت

رد پای قمرهایی است

که شیرینی بلوغ را

در خویش لرزیده اند.

+ نوشته شده در  جمعه دوم اسفند 1387ساعت 18:26  توسط مجید  | 

من در مدار تو می چرخم

تو در بدر این شهاب سنگ

که دود می شود

در کدام سیاه چاله

جنازه هایما ن را رصد خواهند کرد

تلسکوپ های آماتور

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 3:36  توسط مجید  | 


کسوف هم بد نیست

مرد همسایه از کسوف خوشش می آید

تو که گفته بودی

سال هاست  کسی به مقارنه ات نیامده است

پنجره های شهر

 تو را رصد کرده اند

بوی مدار 360 درجه می دهی

اتم های ماه در درونت می جوشند

  و

خوب یاد گرفته ای

 در آستانه ی یک همجوشی

چگونه سرخ شوی

رد پای شهاب های سرگردان تا تمام تنت

 کشید شده است

و دیگر هیچ کس نمی داند

چند بار گداخت هسته ای شده ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 3:9  توسط مجید  | 

ساقی بیا که هاتف غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می فرستمت

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 0:31  توسط مجید  | 

عید ولایت بر عاشقان مبارک

هر کس به بوی برگ گلی مست می شود

ما مست بوی گلشن روی توایم عشق

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 23:52  توسط مجید  | 

 


 

مدتی ، چنان که هنوز نیز ، چنان از اندرون بی انگیزه گی دچارمان کرده بود که دماغ نوشتمان نبود .نه شعری سایه اش را بر پنجره ی دلمان می انداخت و نه رهگذری ازبیرون این پنجره ی غبار گرفته نگاهمان را به دنبال خودش می کشید. آفت بی محتوایی وادارمان کرده بود که صفحه بلاگمان را هم خویش سانسوری کنیم که خوشبختانه به هیچ کس هم بر نخورد. اوضاع هنوز هم بر همان قرار است. روزمرگی (نخوانید روزمره گی) و روز مرگ شماری بختک شده است بر جانمان و از شما چه پنهان خانه نشین کوچه های بی انگیزه شده ایم.اگراین اجبارمسخره ی امرار معاش نخور و بمیر نبود شاید تصاویر زنده دیوار سفید اتاق را به شیشه ی مات خیابان ترجیح می دادیم .هر چند باز هم خودمان را در خانه جا می گذاریم و جنازه مان را تا محل کار و بلعکس تشییع می کنیم.اکنون نیز که دست به ارتکاب چند جمله ای شده ایم یکی دو نفری میانداری می کنند و  قلقلکمان می دهند که دوباره از این قبیل جنگولک بازی ها راه بیندازیم .القصه با چانه پراکنی نتوانستیم راضیشان کنیم و به ناچار کفارت یمین سهل و آزرذن دوستان جهل. پس دوباره سلام:
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 20:34  توسط مجید  | 

وقتي مي گويم"تو"

 نسبم به كركس ها نمي رسد

و بر مدار منقارم در حوالي ات نمي چرخم.

من

گرسنگي دشت را از فراز دندان هايم زوزه نمي كشم

و نگاه روباه به استخوان هايت

                                    سلول هاي خاكستريم را مبتذل نمي كند

ديگر چيزي از جنس اين اندام ها

كه ظاهرن به تناسب رسيده اند

اشتهايم را تحريك نمي كند

توده حجيمي كه در برابر من مي خرامد

تاريخ انقضايش كه برسد

سهم كرم هاي منتظر است.

من عطش كرم ها را نمي فهمم

و سال هاست كه  از جمع  آن ها جهش ژنتيكي كرده ام.

 

وقتي مي گويم تو

اين قابله ي قديمي

 در كار آفرينشي است كه

 گونه هاي حسادت خدا را برافروخته است.

 

تو هبوط مداوم معجزه اي

كه در من جاري مي شوي

و ياخته هاي خيال پراكنده ام را در آغوش مي كشي

 

دير گاهي است كه در رگ هايم جريان داري

و خلوت سلول هايم بوي سيگار هاي نكشيده ات را مي دهند

 

باد پنجره ي اين پلك هارا اگر به هم نكوبد

شرق چشم هايم را به جستجوي تو فرستاده ام

گستره ي آسماني ات

از كدم سمت سپيده مي دمد

تا  از طاق ابروانت ستاره بچينم

و در كهكشان گيسوانت

رد پاي خورشيدي را بجويم

كه منظومه ي شعر هايم  قرن هاست

به دورش مي چرخد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 0:48  توسط م -نصرآبادی  |  18 نظر

 

سلول هايم

 كه تو را لمس كرده بودند

 آتش گرفته بودند

 آن شب

 و من

 تا به صبح،

 ذهنم

بوي  بهشت مي داد

 

تو در حاشيه ي نافرماني گندمزار ايستاده بودي

 وعطر خوشه هاي عصيان

 در ريه هايت طغيان مي كرد

 من به دنبال رد پاي تو

 تا زير درختان ممنوعه آمده بودم

بوي سيب هاي پيراهنت

 خواب دندان هايم را آشفته كرده بود

تو سيب هايت را قسمت مي كردي

من سلول هايم را آتش مي زدم

تو سيب هايت را  آتش مي زدي

من سلول هايم را قسمت مي كردم

تو آتش مي گرفتي

من در ريه هايت ...

 

گندمزار ايستاده بود

و عطر خوشه هاي عصيان

در ريه هاي درختان ممنوعه طغيان مي كرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 0:34  توسط م -نصرآبادی  |  6 نظر

 

گربه نامه

 با کسب اجازه از  آقای سید مهدی موسوی

ندیده بود کسی گربه را چنین ساکت

و غرق عشوه ی یک موش، لای موکت

 

به هر وسیله،اشاره،کنایه یا رمزی

فروخت غمزه به گربه موش بی اتیکت

 

از آتش دل گربه جرقه ای ناگاه

پرید گوشه ی منزل به روی یک پارکت

 

و بوی سوختگی تا ته حیاط رسید

دوید دخترک خانه از در توالت

 

و دید نامه ی معشوق سوخته است تمام

و گم شده است خودش هم درون اینترنت

 

نگاه کرد به گربه که ای الاغ نفهم

بکوبم از ته دل بر سر تو با راکت

 

مگر غذای تو مغز خر است و مخچه ی گاو

که عشق  موش  نموده  خرییتت   ثابت

 

ولیک گربه نفهمید چیزی از سخنش

دوید توی حیاط از کنار او چون جت

 

به دست دخترک افتاد موش و تاوان داد

برای عشوه به گربه، به بند یک کرست

 

و گربه غرق در اندوه موش شد و

نمود شکوه از این روزگارShit,shit,shit

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 2:35  توسط م -نصرآبادی  |  5 نظر

 

یک

ضربان پنجره بالا رفته است

و اتاق روبرو در تب بوسه ای می سوزد

...............

.......................

..........

من وقتی می میرم که دوست قدیمی ام

حرفی برای گفتن به معشو قه اش

نداشته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم تیر 1385ساعت 11:24  توسط م -نصرآبادی  |  27 نظر

 

این هم برای تو

معشوقه ی محاسبه ای

فرمول هایم درست از آب در  نمی آیند

کدام انگشت ترم را بفروشم

خرج عشقی که نمی گذرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:22  توسط م -نصرآبادی  |  33 نظر

 

 

چشمان مرد

         خیره به رقص شگفت توست.

پروانه!

         خواهشن کمی آهسته تر برقص.

 

در دام عنکبوت

                  نرقصیده خواهرت

یا پیرهن به تن ندریده است

                                مادرت

دیدی چگونه

               جان عزیزش تباه شد.

بر تارهای سست و سپیدش

                                  سیاه شد.

 

این رقص چندم از دور هزارم است،

کاین مرد پابه پای تو رقصیده است

                                            مدام؟

این خسته تا به صبح نمی آورد

                                            دوام.

 

فردا صدای اسلحه

                       کولاک می کند.

رقص گلوله خاطره را

                         پاک می کند.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 8:51  توسط م -نصرآبادی  |  9 نظر

 

یه شعر خیلی قدیمی که هنوز زمزمه اش زیباست

 

آن روز

خونپاره پرچممان که بالا رفت

خون پنجه شغالانی شاد باش زوزه کشیدند و

گاو اشتها مردمانی نشخوار کردند و

ما

مات و مبهوت

سرهامان میان دستها

علامت سوالی را به گریه نشستیم

که در انحنای گلویش راز گره کوری نهفته بود

 

بی که بدانند

هر تعجبی که سر خم کند

علامت سوالی است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 10:0  توسط م -نصرآبادی  |  7 نظر

 

یه شعر قدیمی بهانه ای برای آپ شدن

 

از ترس زمستانی که بیاید

ومرداب هم یخ بزند             

سیگار ،نیلوفری است که می روید

            بر لبان مردابی که

                        تو از من ساخته ای

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 11:11  توسط م -نصرآبادی  |  13 نظر

 

شعر

رژیم نمی گیرم

بگذار

شریان هایم  بند بیایند

و

خون دلی که خورده ام

هیچ گاه

لبریز نشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 16:54  توسط م -نصرآبادی  |  13 نظر

 

شعر

 

تلاش بیهوده ی مرده شوی

و

رنگ مرگی که پاک نمی شود

وخاطراتی که   

    بر شانه های این مرگابه

تشییع می شوند تا آخرین برگ زندگی یک انسان.       

 

 

زنی عاشقانه هایش را

در آخرین روزنه ی دنیای یک مرد     

                                      می سراید.

بیلچه ها خاک می ریزند.

آدم،

     دستپاچه سیب می دزدد

و خدا،

       مرده می شوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:25  توسط م -نصرآبادی  |  یک نظر

 

غزل -در سوگاستاد غلامرضا اسفرایینی شاعر فقید اسفراین

 در پشت قاف قافیه ی یک غزل غروب

کرده است مرد قافیه های همیشه صبح

 

دیشب که ساز شعر در این شهر کوک بود

شاعر شدیم در تپش یک قصیده صبح

 

در کوچه باد وزن افاعیل می وزید

آهنگ کوچ قافله ای نو رسیده صبح

 

شاعر کنار پنجره با ما وداع کرد

پر زد به سمت خلوت ناب سپیده صبح

 

طوفان شبی به خلوت یاران سرک کشید

زان پس خیال خاطر خوبان خمیده صبح

 

شاعر به احترام دل خود سکوت کن

اکنون که در مزار دلت آرمیده صبح

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1384ساعت 10:23  توسط م -نصرآبادی  |  نظر بدهید

 

شعر

فريادی در گلو دارم

که نه رها می شود و

نه رها می کندم.

عقيم مردی را مانم

 در آستانه ی حجله

که درد خويشش به درون نمی گذارد و

انگشت تمسخر ديگرانش به بيرون.

چون سيگاری بر لبان تقدير

آتش گرفته ی خويشم به کام غير.

فریادی چون مرگ می بايد

تا سکوت دهشتناک بودنم را بدرد.

مجيد نصرآبادی/ اسفراين

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:12  توسط م -نصرآبادی  |  یک نظر

 

شعر

اگر چه گفته بود او که قهرتا........ قيامت

و گفته بود می رود ز شهرتا.........قيامت

هميشه اول غروب دوباره آشتی و باز

صبح روز بعد بود و قهر تا...........قيامت

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:10  توسط م -نصرآبادی  |  یک نظر

 

شعر

فرض کن من آن قدر آزادم
که به اندازه
هر چقدر گوش که بیاوری
حنجره قطار کنم
تا تو لحظه ای تردید کنی
و تو
گلو ، گلو ، گلوله بیاوری
و آن وقت
خاموش که شدم

 تو عاشقم شوی
ومن نتوانم
حتی یک حنجره بیاورم
که بگویم دوستت دارم
/مجید نصر آبادی /اسفراین

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 10:9  توسط م -نصرآبادی  |  نظر بدهید

 

داستان کوتاه کوتاه

 

بند های انگشتش را از روی خاک ها جمع کرد  ، پایش راکه آن طرف سیم خاردار افتاده بود به طرف خود کشید از جیب شلوارش پاکتی را در آورد و لبخندی را که بر جنازه سرباز دشمن باقی مانده بود برای خانواده او پست کرد

/مجید نصر آبادی /

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 8:43  توسط مجید  |